تبليغاتX
و اینک خاموشی...


و اینک خاموشی...

قبلا یه عادت بدی داشتی....حتی وقتی‌ یکی‌ به حد مرگ واست مهم بود...

و تک تک پست‌های وبلاگشو میخوندی...

به خاطره غرور لعنتیت هیچ رد پایی‌ از خودت نمیذاشتی....

هنوزم داری این عادتو؟هر چند که تو خیلی‌ وقت تموم شدی....

یکشنبه نوزدهم مهر 1388 19:15 کیانا| |

دیشب باز زده بود به سرم...

دوباره همهٔ مزخرفاتی که بارم کرده بودی رو یادم رفت و باز داشتم خر میشدم....

sms ای رو که  تایپ کرده بودم save کردمو تصمیم گرفتم صبر کنم.....

امروز خیلی‌ چیزا مثل یه سیلی‌ دوباره بیدارم کرد....جمع گرم آدمایی که ترسی‌ ندران از 

اینکه بخوانت....ادمایی‌ که از دوست داشتن واهمه ندران....ادمایی‌ که صادقن...هر چی‌

که هستن،صادقن....امروز sms رو پاک کردم...

هر چند میدونم یادت مثل یه غدهٔ سرطانی میمونه که هیچوقت درمان نمی‌شه...

ولی‌ مطمئن باش نمیذارم به همهٔ وجودم رخنه کنه!

دوشنبه سی ام شهریور 1388 22:4 کیانا| |

کابوس برگشتنت اونقدرام که فکر می‌کردم رویایی نبود....

خواهش می‌کنم برنگرد...

سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 18:52 کیانا| |


Design By : Night Skin